روا بود که گریبان ز هجر پاره کنم
روا بود که گریبان ز هجر پاره کنم
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم
اگر با درد هجرت سر نمی کردم چه می کردم
تحمل در فراغت گر نمی کردم چه می کردم
غروب جمعه شد اما نیامدی آقا
من انتظار تو را می کشم بیا آقا
نگار من به فدای تفقدت آقا
دلم گرفته برای دل خودت آقا!
چقدر بی تو بخوانم متی ترانا را
ببین که تا به کجاها کشیده ای ما را
نگو نشستن با تو به من نمی آید
به من بدون تو عاشق شدن نمی آید
چقدر مانده به روزی که سرنوشت من است؟
اگر کنار تو باشم یقین که بهشت من است
در این سیاهی و ظلمت میان این شب تار
قدم قدم به حضور تو می رسم انگار
شمیم بوی تو را می کنم هنوز احساس
تویی که رفته نگاهت به حضرت عباس
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ ساعت 14:4 توسط ایمان
|