ره واکنید قافله سالار میرسد

ره واکنید قافله سالار میرسد

یک قافله اسیرعزادار میرسد

برخیز یا حسین سری دست و پانما

دلبر برای دیدن دلدار میرسد

حالا که پیرعشق شدم ناز می‌کنی

باشد تو ناز کن که خریدار میرسد

سر الحسین سینه سینای زینب است

آری حقیقت همه اسرار میرسد

بالا بلند بودم و حالا خمیده ام

پرغم ترین زمانه دیدار میرسد

عباس کو که صبرعقیله سر آمده

ناموس حق زکوچه و بازار میرسد

بر روی قبر پیرهنت پهن می‌کنم

جانم به لب زگریه بسیار میرسد

تکرارصحنه‌ها شده درپیش دیده ام

نیزه به دست لشگر اشرار میرسد

گویا هنوز میشنوم زیر دست و پا

فریاد العطش ز لب یار میرسد

آن بار گر نشد بدنت را بغل کنم

قبرت به روی سینه‌ام این بار میرسد

هرجا که شد غرور مرا دشمنت شکست

زینب غمین از آن همه آزار میرسد

آه رباب و قبر بهم خورده ی علی

لالایی اش ازآن دل غمدار میرسد

محمود کریمی

روضه اربعین

جابر و عطیه رسیدن کربلا، نوشتن در آب فرات غسل کردن، لباس تمیز پوشیدن، عطر زدن، قدمها رو آهسته و کوتاه بر میداشتن، جابر و عطیه گریه میکنن قدم بر میدارن، جابر نابیناست، دستش به دست عطیه است، اما از یه جایی گفت: عطیه دستم رو ول کن، داره بوی حبیبم میاد، بوی عطر آقام میاد، جابر دستش رو روی خاک مبارک ابی عبدالله گذاشت، سه مرتبه صدا زد:" حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبَه" از هوش رفت، به حالش آوُردن، تو همین حین صدای زنگ قافله ای بلند شد، از دور شنیدن صدای ناله ی چندتا زن و بچه میاد، هر کدومی دارن خودشون رو از بالای مرکبا رو زمین میندازن...

امروز آقا زین العابدین قبرهای زیادی رو نشان دادن، اینجا قبرِ قاسمِ، اینجا قبر حبیبِ، اینجا قبر یارانِ ابی عبدالله است، اینجا قبر علی اکبرِ، اینجا قبر عموم عباسِ، تا قبر عباس رو نشون داد، بچه ها صدا زدن: آقاجان! ما یادمون میاد قد عمومون عباس رشید بود، دست های بلندی داشت، چرا قبرش اینقدر کوچیکِ؟ زین العابدین هم دیگه طاقت نیاوُرد، فرمود: بخدا بدنِ عموم عباس رو قطعه قطعه کردن، فرمود: بخدا دستهای عموم رو بریدن... اون ناجیب چنان عمود به فرق عموم زد...

زینب اومد کنار قبر داداش، صدا زد: داداش! سراغ همه ی قافله رو از من بگیر، اما سراغ رقیه رو از من نگیر، اینقدر توی خرابه با سر بریده ات حرف زد که جون داد، اما حسینم اگه نامحرم اینجا نبود خواهرت بدنِ کبودش رو نشونت میداد، ببینی تازیانه ها با من چه کرده... رحم الله من نادی یا حسین!...

باز همه رفتن از کنارم

باز همه رفتن از کنارم
بازم مثل ابر بهارم
من ماندم و این حالِ زارم

آقا، به‌خدا داره ثواب منم ببر
آقا، شده حتّی توی خواب منم ببر
آقا،ای وای

آقا، می‌دونم لیاقتت رو ندارم
آقا، که باید سر به بیابون بذارم
آقا،ای وای

نزنه دلم تویِ سینه
شاید ضریحتو ببینه
که رسم عاشقی همینه

سخته، تویِ هیئت تک و تنها بمونی
سخته، رفیقات همه برن جا بمونی
سخته،ای وای

سخته، به خدا تحمّل این‌همه غم
سخته، چجوری کنار بیام با این دلم
سخته،ای وای

من روز و شب می‌بارم بارون
رو زانو سر میذارم آقا
آخه منم دل دارم آقا

آقا، به خدا سخته تحمّلش برام
آقا، می‌دونم بَدَم ولی حرم می‌خوام
آقا،ای وای

آقا، مگه آدم بَدا عاشق نمیشن
آقا،واسه‌ی نوکری لایق نمیشن
آقا،ای وای
حسین...

نریمان پناهی