منبع: بحار الأنوار، ج45، ص: 41
وارد خیمه شد. دید بچه های امام حسین شکم ها رو برهنه کردن. رو خیسی زمین گذاشتن. همش صدا میزدن واعطشا
وَ لَمَّا رَأَی الْعَبَّاسُ وَحْدَةَ أخِیهِ الْحُسَیْنِ(علیه السلام)، أتَى أخَاهُ
وقتی كه عباس(ع) تنهائى برادر را ديد، آمد خدمت حضرت امام حسین(ع)
وَ قَالَ يَا أَخِي هَل مِن رُخصَةِِ؟
و عرضه داشت: برادر! آيا رخصت جهاد به من مى دهى؟
فَبَكَى الحُسَينُ(ع) بُكَاءً شَدِيدَاً
امام حسين(ع) گريه شديدى كرد.
ثُمَّ قَالَ يَا أَخِي! أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِی
بعد فرمود : اى برادر! تو پرچمدار (علمدار) منى، اگه تو شهيد بشی لشكر من از هم می پاشد.
فَقَالَ الْعَبَّاسُ : قَدْ ضَاقَ صَدْرِي وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَيَاةِ وَ أُرِيدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِي مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِينَ
عباس(ع) عرضه داشت : آقا سينه ام تنگ شده و از زندگى خسته شده ام. مي خواهم از اين منافقین خونخواهى كنم. اینجا سینه ات تنگ شد. نبودی ببینی، او می نشست و من می نشتم. او روی سینه من در مقابل. یه وقت سینه برادرت سنگین شد. شمر مرو به قتلگه، فاطمه می کند نگه
فَقَالَ الْحُسَيْنُ(ع) فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِيلًا مِنَ الْمَاءِ
امام حسين(ع) فرمود : مقدارى آب از براى اين كودكان طلب كن.
فَذَهَبَ العَبَّاسُ وَ وَعَظَهُم وَ حَذَرَهُم فَلَم يَنفَعهُم
عباس(ع) رفت و آن مردم گمراه را موعظه نمود و از اين جنايت بر حذر داشت، ولى اثرى نكرد.
فَرَجَعَ إِلَى أَخَيِهِ فَأَخبَرَهُ
عباس(ع) به سوى امام حسين(ع) مراجعت و آن حضرت(ع) را آگاه نمود.
فَسَمَعَ الأَطفَالُ يُنادُونَ العَطَشَ اَلعَطَشَ
ناگاه شنيد كه كودكان فرياد مي زنند : العطَش! العطَش!
فَرَكَبَ فَرَسَهُ وَ أَخَذَ رُمحَهُ وَ القُربَةُ وَ قَصَدَ نَحوَ الفُراتِ
حضرت عباس(ع) بر اسب خود سوار شد و نيزه و مشك را برداشت و متوجه فرات گرديد.
فَأَحَاطَ بِهِ أَربَعَةُ آلَافِِ مِمَّن كَانُوُا مُوَكِّلِينَ بِالفُرَاتِ
تعداد چهار هزار نفر كه موكل آب فرات بودند آن بزرگوار را محاصره كردند.
وَ رَمَوُهُ بِالنِبَالِ فَكَشَفَهُم
او را تير باران می کردند ولى او لشكر را شكافت.
وَ قَتَلَ مِنهُم عَلَى مَا رُوِيَ ثَمَانِينَ رَجُلاً حَتَّى دَخَلَ المَاءَ
و بنا به آنچه كه روايت شده تعداد هشتاد نفر از دشمن را كشت تا بر سر آب رسيد.
فَلَمَّا أَرَادَ أَن يَشرِبَ غُرفَةََ مِن المَاءِ ذَكَرَ عَطَشَ الحُسَينِ وَ أَهلِ بَيتِهِ فَرَمَى المَاءَ
وقتى خواست مشتى آب بياشامد بياد تشنگى امام حسين(ع) و اهل بيت آن حضرت(ع) افتاد و آب را ريخت.
وَ مَلَأَ القُربَةَ وَ حَمَلَهَا عَلَى كِتفِهِ الأَيمَنِ وَ تَوَجَّهَ نَحوَ الخِيمَةِ
پس از اينكه مشك را پر از آب كرد و به دوش راست خود انداخت و سپس متوجه خيمه ها گرديد.
فَقَطَعُوُا عَليَه الطَرِيقَ وَ أَحَاطُوُا بِهِ مِن كُلِّ جَانِبِِ
دشمنان سر راه بر آن حضرت(ع) گرفتند و از هر طرفى او را محاصره نمودند.
فَحَارَبَهُم حَتَّى ضَرَبَهُ نَوفِلُ الأَزرَقُ عَلَى يَدِه اليُمنَى فَقَطَعَهَا
حضرت عباس(ع) با آنان جنگید تا اينكه نوفل بن ازرق دست راست آن حضرت(ع) را قطع كرد.
فَحَمَلَ القُربَةَ عَلَى كِتفِهِ الأَيسَرِ فَضَرَبَهُ نُوفِلُ فَقَطَعَ يَدَهُ اليُسرَى مِن الزَندِ
آن بزرگوار مشك را بدوش چپ انداخت و نوفل دست چپ وى را هم از بند جدا كرد.
فَحَمَلَ القِربَةَ بِأَسنَانِهِ
حضرت عباس عليه السلام بناچار مشك را به دندان گرفت.
فَجَاءَه سَهمُ فَأَصَابَ القِربَةَ وَ أَريِقَ مَاؤَهُا
ناگاه تيرى به طرف آن بزرگوار آمد و به مشك آب اصابت نموده آب روى زمين ريخت.
ثُمَّ جَاءَهُ سَهمُ آخَرُ فَأَصَابَ صَدرَهُ
سپس تير ديگرى آمد و بر سينه مباركش جاى گرفت!
فَانقَلبَ عَن فَرَسِهِ
پس از اين جريان بود كه از بالاى اسب خود به زمين سقوط كرد.
وَ صَاحَ إِلَى أَخِيِه الحُسَينِ أَدرِكنِي
و فرياد زد : يا اخا ادركنى!
فَلَمَّا أَتَاهُ رَآهُ صَرِيعَاً فَبَكَى
وقتى امام حسين عليه السلام آمد و آن حضرت را ديد كه از پاى در آمده است گريان شد.
وَ قَالَ الحُسَينُ(ع) :
الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِي وَ قَلَّتْ حِيلَتِي
امام حسين(ع) فرمود :
الان پشتم شكست و راه چاره ام قليل و اندك شد.