ما را خریدی و جز، خیرت عطا نکردی

ما را خریدی و جز، خیرت عطا نکردی
عمریست خوب و بد را، از هم سوا نکردی

صد بار دیده ای که، با دیگران نشستیم
تو سفرۀ خودت را، از ما جدا نکردی

گفتند افتضاح است، پرونده‌ای که دارم
از بس بزرگواری، تو اعتنا نکردی

بی آبروتر از من، در بین جمعیت نیست
هر جا خجالتم را، دیدی صدا نکردی

نگذاشتی گناهِ من را، دیگران بفهمند
گفتی بیا دوباره، خیلی خطا نکردی!!

چون که قدیم‌الاحسان، ذکرِ حسینِ زهراست
گفتم مرا ببخشی، چون و چرا نکردی

خدایا به حق سه ساله حسین منو امشب ببخش، نمی‌دونم چرا شعر به این سمت رفت

بابا مگر نگفتم، وقتی بیا که خوبم!
فکری برای دردِ، این دست و پا نکردی ..

اجازه بدید زبان حال بگم: تا سر رو وارد خرابه کردن میخواست ادب کنه از جا بلند شد، هی میخورد زمین .. آخه پاهاش همه آسیب دیده بوده .. دیگه همون نشسته نشسته اومد سر رو به دامن گرفت صدا زد :

بالانشین! خرابه، جای سر شما نیست
چیزی ندارم اینجا، فکرِ مرا نکردی ..

در چهرۀ پر از خون، یک‌بوسه سهم من نیست؟!
کم با سرِ شکسته، حاجت روا نکردی ..

هر کی دختر داره میدونه، تا وارد خونه میشه، این دختر میاد، دست دور گردن باباش می ندازه

کو گردنت که دورش، حلقه شود دو دستم
حق مرا عزیزم، دیدی ادا نکردی ...

تو سه سالگی شبیه مادرت زهرا خمیدم

تو سه سالگی شبیه مادرت زهرا خمیدم
دوس دارم زودتر بمیرم خیری از دنیا ندیدم
از تمام عُمرِ تو ، تنها سه سالش سهم من شد!
طعم بابا داشتنو اونطور که باید نچشیدم

بابا جونم
سرت رُو که رو نیزه ها دیدم
لُکنت گرفتم خیلی ترسیدم
شبِ بیابونا خیلی سرده

بابا جونم
منو زدن اونجا به قصدِ کُشت
با تازیانه و لگد ، با مُشت
چیزی که واسم مونده درده

مث زهرا، شکست پهلوم / اباالمظلوم اباالمظلوم


مثل شمعی آب شدم چیزی نمونده از تن من
هر کجا که اسمتو بردم زدن تو دهن من
تابهونه می گرفتم میزدن منو دوباره
عمه می گفت نزنید که طاقت لگد نداره

بابا جونم
نمی دونی چقدر کتک خوردم
اگه نبود عمه که می مردم
به لطف اونه که من اینجام

بابا جونم
با اینکه حال مضطری دارم
ولی هنوزم روسری دارم
درسته که کم شده موهام

شکست دستم، شکست بازوم / اباالمظلوم اباالمظلوم

فکرشم حتی نمی‌کردم بابا از تو جداشم
بعد تو همراه عمه راهیِ بیابونا شم
خسته شد عمه منو از بس میون راه بغل کرد
لحظه‌های آخر و می‌خوام توو آغوش تو باشم

دیگه بابا
رُقَیَت اونی که تو دیدی نیست
به زنده موندنم امیدی نیست
دارم می‌میرم تو خرابه

دلم سیر از
این زندگیِ سخت و بی رحمه
اگه لبم شبیه تو زخمه
تأثیر مجلسِ شرابه!

شدم از داشتنت محروم / اباالمظلوم اباالمظلوم

نریمان پناهی

اِی دو عالَم خاکِ زیرِ پای پُر تاول تو

اِی دو عالَم خاکِ زیرِ پای پُر تاول تو
بمیرم که شد خرابه آخرش مَقتلِ تو

غیرِ آغوشِ عموجون، جایی نیست درخور تو
همه‌ی دنیا فدای، خاکِ رو چادرِ تو

قربونِ دردا و، زخمای دست و پات
تو دخترِ شاهی، خرابه‌ها نیست جات
اِی نَوه‌ی حیدر، هستیمو میدم پات

تاوقتی زِندَم توی قلبم جاته
تنها صاحبم، رقیه ساداته
تنها صاحبم، رقیه ساداته

یابِنتُ‌الحسین، مَدَد یامولاتی

از بابات اِرثیه بُردی احسان و بخشش و بَذل
که تو هم بابُ‌الحوائج هستی مثلِ اَبَالفضل

مَنشَإ لطف و وفایی بَسکه زهرا خِصالی
از دَرِ خونت نرفته هیشکی با دستِ خالی

زندگیِ نوکر، نَذرِ تو و بابات
با تو برآورده، میشه همه حاجات
حاتَم گدای تو، اِی عمّه‌ی سادات

رزقِ کربلا میونِ دستاته
تنها صاحبم، رقیه ساداته
تنها صاحبم، رقیه ساداته

یابِنتُ‌الحسین، مَدَد یامولاتی

سه‌ساله بودی و اَمّا، روضه‌ت چندین کتابه
کربلا و کوفه و شام، رَأسِ خونی، خرابه

سَر که روی نِیزه‌ها رفت، غُنچه از غُصّه پژمرد
من بمیرم واسه اونکه چهل منزل باز کُتَک‌خورد

دستِ عَجَل آخر، دَرداتو دَرمون کرد
داغِ تو بَدجوری، عمّه رو دل‌خون کرد
فرشته‌ها رو هم، بَهر تو گریون کرد

عَرش و فَرش و نُه، فَلَک خاکِ پاته
تنها صاحبم، رقیه ساداته
تنها صاحبم، رقیه ساداته

یابِنتُ‌الحسین، مَدَد یامولاتی

نریمان پناهی

مقتل حضرت رقیه صلی الله علیه

داخل خرابه از خواب بیدار شد، بهانه بابا رو گرفت. صدا زد:

أیْنَ أبِی الْحُسَین؟
گفت بابام کجاست؟

فإنّی رأیتُهُ فی المَنام مُضْطَرِباً شَدیداً
الان خواب بابام رو دیدم، همه ی خرابه بیدار شدن، خرابه مجلس روضه شد، همه شروع کردن به گریه کردن. سر رو براش آوردن. گذاشتن جلوش.

فقالت: ما هذا الرّأس؟ قالوا لَها: هذا رأسُ أبيكَ الحُسَین
گفت اين سر كیه؟ به او گفتند: سر بابات حسینه ...

فَرَفَعَتهُ مِنَ الطَّشْتِ حاضِنَةً لَه وَ هِيَ تَقول:
دستهاش کوچیکه، سر رو با احتياط از داخل طشت برداشت (می ترسه یه وقت نکنه از دستش رها بشه) سر رو به سينه چسبانيد، با گريه هاي سوزناكش شروع کرد با بابا حرف زدن:


يا أبتاه ! مَن ذا الذي خَضَّبَكَ بِدِمائِك؟
بابا جون (محاسنت خیلی زیبا بود) چه کسی اون رو به خون آغشته كرد؟

يا أبتاه! مَن ذا الذي قَطَعَ وَريدَك؟
کی رگ هاي گردنت رو بریده؟


يا أبتاه ! مَن ذا الذي أيتَمَني على صِغَرِ سِنّي ؟
بابا جون، کی منو تو خردسالي يتيمم كرد؟

يا أبتاه ! مَن بَقيٰ بَعدَكَ نَرجوه؟
بابا جون، دختر يتيم تو به چه كسي پناه ببره تا بزرگ بشه؟

يا أبتاه ! مَنْ لِلنِّساءِ الحٰاسِرات؟
بابا جون، زنان بي پوشش چه كنند؟

يا أبتاه ! مَنْ لِلأَرامِلِ المِسْبِيّات ؟
بابا جون، زنان اسير و سرگردان كجا بروند؟

يا أبتاه ! مَنْ لِلعُيونِ الْباكِيات ؟
بابا جون، چشمان گریون منو کی فداش بشه؟

يا أبتاه ! مَنْ لِلضّائِعاتِ الْغَريباتْ ؟
بابا جون، چه كسي يار و ياور غريبان و بي پناهانه؟

يا أبتاه ! مَنْ لِلشُعورِ المُنشَرات ؟
بابا جون، بعد از تو کی موهای منو شونه کنه؟

يا أبتاه ! مَن بَعدكَ ؟ واخَيبَتُنا ! يا أبتاه ! مَن بعدكَ ؟ واغُربَتَنا !
بابا جون، (ما رو تنها نزار) بعد از تو چه كسي با ماست؟ واي بر ما بعد از تو واي از غريبي!

يا أبتاه ! لَيتَني كُنْتُ الْفَدا،
بابا جون، كاش فدات مي شدم.

يا أبتاه ! لَيتَني كُنتَ قَبلَ هذا اليومِ عُمْيٰا
بابا جون، اي كاش بيش از اين نابينا مي شدم و تو رو اینطوری نمي ديدم.

يا أبتاه ! لَيتَني وَسُدَتِ الثَّرىٰ ولا أرىٰ شَيبَكَ مُخَضِّباً بِالدِّماء
بابا جون، كاش پيش از اين مرده بودم و محاسنت را آغشته به خون نمي ديدم.

ثُمّ إنّها وضَعَتْ فَمَها عَلى فَمِهُ الشَّريف , وَبَكَت بُكاءاً شديداً حتّىٰ غَشِيَ عَلَيها
سپس لب ها را بر لب هاي باباش امام حسين گذاشت و آنچنان گريه کرد كه همون لحظه بيهوش شد

فَلَمّٰا حَرَّكوهٰا , فَإذا بِهٰا قَدْ فارَقَتْ روحُهٰا الدُّنيا
و وقتي او را حركت دادند دريافتند كه از دنيا رفته است.

از کربلا تا شام بلا هر کجا نام تو را می بردم / سیلی از زجر و سنان می خوردم

منبع: المنتخب في جمع المراثي و الخطب، طريحي، ص 136-137